ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

186

معجم البلدان ( فارسى )

بو الفتح اسكندرى گويد : « حشا » دره‌اى در حجاز است . حشا [ ح ] نيز همان كوه ابواء ميان مكه و مدينه است . حشا [ ح ] نيز جايگاهى در سرزمين طيّ است . حشاد [ ح ش شا ] با دال بىنقطه و تشديد شين : به وزن فعّال از ريشهء « حشد » به معنى گردآورى مىباشد . ارض حشاد ( بىتشديد ) زمينى است كه آب از آن روان نشود مگر باران بسيار بيايد . و از همين ريشه گرفته شده و تشديد داده شده تا معنى كثرت دهد . نام دره‌اى در عين است . حشار [ ح ش شا ] با راى پايانين : منسوب به « حشر » به معنى گردآورى : نام جايگاهى مشخص است . حشاش [ ح ] عبد المنعم پسر كليب با اجازه از بو نبهان از بو الحسين بن صابى از رمانى از سكرى آورده است كه جمحى عبد الله پسر ابراهيم گفت : عمير بن جعد پسر قهد خزاعى از ذو غلايل با صد تن از بنى كعب بن عمر بيرون آمد و بامدادان بر سر بنى لحيان در « حشاش » به روز حشاش فرود آمد ، ليكن معلوم شد كه آنان نيز بيدارند پس بنى لحيان همهء ايشان بجز عمير پسر جعد را بكشتند و او چنين سرود : صدفت أميم و لات حين صدوف * عنى و آذن صحبتى بخفوف أ أميم ! هل تدرين أن رب صاحب * فارقت يوم حشاش غير ضعيف يروى النديم ، اذا تناشى صحبه * امّ الصّبىّ و ثوبه مخلوف « 1 » حشاك [ ح ش شا ] با تشديد و كاف پايانين : از ريشهء « حشك » ( حشكة الدره تحشك حشكا و حشوكا ) يعنى پوشيد كه وزن فعال است به معنى گرد آمدن آبها در آن . نام دره‌اى يا رودخانه‌اى در سرزمين جزيره ( كردستان ) ميان دجله و فرات است كه از « هرماس » نهرى در نصيبين آب گيرد و در دجله ريزد . اخطل چنين مىسرايد : أضحت الى جانب الحشّاك جيفته * و رأسه دونه الخابور و الصور « 2 » حشّان [ ح ش شا ] با نون پايانين : جمع حشّ به معنى بستان مانند ضيف و ضيفان . نام تپه‌اى از تپه‌هاى يهودان در مدينه در كنار راه به قبرستان [ 273 ] شهيدان است . حشر [ ح ] با راى پايانين : كوهى كوچك در سرزمين بنى سليم نزديك دو « ظرب « 3 » » است كه به گفتهء نصر آن دو را « اشفيان » گويند . حشّ كوكب [ ح ش ش ك ك ] با تشديد شين و گاه به ضم اول . حش در لغت به معنى بستان است و از اين رو مخرج ( دست‌شويى ) را نيز « حش » خوانند زيرا به هنگام قضاى حاجت به باغ مىرفتند . كوكب كه بدان افزوده شده نام مردى از انصار است . نام جايگاهى نزديك « بقيع غرقد » است كه عثمان عفان آن را خريدارى كرد و بر قبرستان بقيع بيفزود و هنگامى كه كشته شد او را در آنجا به خاك كردند . حش طلحه [ ح ش ش ط ح ] نام جايگاهى ديگر است در مدينه . باب حاء و صاد و آنچه پس از آن‌هاست حصّاء [ ح ص صا ] مرد احصّ وزن حصّاء به كسانى گويند كه سرشان بىمو باشد ، و همچنين زمين حصاء زمينى است كه گياه نداشته باشد . سكرى گويد حصاء نام زمينى از آن بنى عبد الله پسر بو بكر است . بو محمد اسود گويد : حصاء كوهستانى را گويند كه از روى يكى آن ديگر ديده شود . از آن قبيلهء بنى ابو بكر پسر كلاب است . معقل پسر زيحان دربارهء آن چنين مىسرايد : جلبنا من الحصّاء كل طمرّة * مشذّبة فرجاد كالجذع جيدها « 4 » بو زياد گويد : حصاء يكى از آبهاى بو بكر است كه از بهترين آبهاى ايشان است . گسترده‌تر و با ساكنان بيشتر است . برادر عطا كه مولاى

--> ( 1 ) . اميم بدون هيچ دليلى سبكبارانه از من روى گردان شد . اى اميم آيا مىدانى بسيارى از دوستانى كه روز « حشاش » از ايشان جدا شدى زبون نبودند ؟ . . . . ( 2 ) . جنازهء او به كنارهء « حشاك » رسيد و سر او در پائين « خابور » . اين شعر در چ ع ج 3 ، ص 434 ، س 17 نيز هست . ( 3 ) . چ ع 3 : 575 : 20 . ( 4 ) . بهترين اسبها را از « حصا » آورديم كه گردنى چون درخت دارند .